شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

روزهای شیرین روزگارم

خیلی وقته نتونستم بیام اینجا و برات بنویسم،اصلا وقت نمی کنم یعنی نمیذاری.ماشاالله خیلی شیطون شدی از در و دیوار بالا میری هر کاری دوست داری باید انجام بدی و کسی جرات نداره بهت بگه نکن،نگاه می کنی و دوباره همون کار و انجام می دی،دیروز تو باغ داشتی با انگشت با سنگها بازی می کردی بهت گفتم نکن بعد تو نگاهم کردی و کف دو دستت رو کشیدی رو سنگها...فرقی هم نمی کنه  هر کاری باشه همینطوره دقیقا اگه بگم نکن انجامش می دی.مجبورم یه جور دیگه حواست رو پرت کنم .به هیچ عنوان به اسباب بازی هات اهمیت نمیدی فقط کنترل و سیم برق و پریز و وسایل برقی شدی بابا برقی من. هر کی زنگ می زنه .چه صدای در باشه چه موبایل و تلفن تند تند میگی کی یه. شماره تلفن قصه گوی خ...
6 مهر 1393

زبان فرزندی

تا چند وقت دیگه تو هم کاملا زبان مادری رو یاد می گیری و می شی یه پسرک شیرین کلام ولی می دونی زبان فرزندی چیه؟ وقتی با من حرف می زنی و میگی : نه نه نه.این این.اه.اااهه .... و من میفهمم که چی میگی،چی می خوای و این  همون زبان فرزندی هستش که رمز و رازش رو فقط من و تو می دونیم ،وقتی با زبان خودت با من حرف می زنی و میگی،آب می خوام،گرسنمه،شیر بده،خوابم میاد،حوصله ام سر رفته،پستونکم کو،کتاب بخون،بازی کنیم و...من میفهمم...کلام تو که با عشق من یکی شده حتی بعضی وقتها که بهونه میاری و من می فهممت بابایی می پرسه تو از کجا فهمیدی چی می خواد و فقط میگم،من مادرم . عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم می کنی : مادر و من مثل همیش...
2 شهريور 1393

سیرک

عسل خان  دیشب اولین بار رفتی سیرک.سیرک خلیل عقاب قبلش نگران بودم که نکنه اذیت بشی و نشینی...اما،اما.واقعا عشقی،از اول تا اخر نشستی و نگاه کردی و می خندیدی و کلی هم دست زدی و رقصیدی. و آخرش هم خیلی قشنگ سرتو گذاشتی رو شونه منو خوابیدی.نمی دونی چه کیفی کردم از این همه آقا بودن. . بذار یه بار دیگه بگم....دوست دارم دوست دارم دوست دارم
17 مرداد 1393

خواب

سه شنبه 7 مرداد 93 تو برای اولین بار تا صبح خوابیدی.باور کردنی نبود بدون شیر تا صبح !!!! آفرین پسر مامان ،تو افتخار منی ...
12 مرداد 1393

اولین جلسه کارگاه مادر و کودک

امروز رفتیم و کارگاه مادر و کودک مهد اردیبهشت ثبت نامت کردم و رفتیم سر کلاس،البته با دوستهات،دلسا،رایان،فاطمه و برسام. کلی شعر خوندیم و بازی کردیم.هفته ای دو بار کلاس داری .وطبق نظر خانم علوی خیلی برای پیشرفتت خوبه. اینم از مزایای کارگاه  مادر و کودک: _ ارتقای مهارت های ادراکی و اجتماعی _ ترویج تفکر خلاق و افزایش اعتماد به نفس _ تحریک و تقویت حواس پنجگانه _ بازی و تحرک همراه با موسیقی و آشنایی با ریتم و آواز و اصوات _ فعالیت هایی در جهت پرورش حرکت چشم،تمرکز دید و هماهنگی چشم و دست _ تجارب حسی جهت پرورش حس لامسه _ ساخت کاردستی _ قصه گویی و خواندن شعر
6 مرداد 1393

پارک

کوچولوی مامان، عاشق پارکی و منم سعی می کنم حداقل یک روز درمیان ببرمت پارکوقتی میرسیم به وسایل بازی هیجان رو تو چشمات می بینم. از  شیب سرسره می ری بالا و سر می خوری میای پایین بعداز یک ربع تاب رو می بینی و اشاره می کنی بریم اونجا حالا مگه طاقت صف ایستادن رو داری بعدم که سوار بشی پیاده کردنت داستان می شه.صف طولانی پچه هایی که منتظرن تو پیاده بشی و آدریان خان می گه اصلا دست به تاب من نزنید و جیغ می کشی و به هزار کلک میاریمت پایین و دوباره می ری سراغ سرسره و دوباره .... امروز که تو پارک بودیم من روصندلی نشستم و تو  و بابایی رو از دور نگاه کردم....یاد یه چیزی افتادم .چندسال پیش من و بابایی رفته بودیم پارک بعد از دیدن بچه ها وخوشحالی...
5 مرداد 1393

دایی

یه چند وقتیه که دایی رو یاد گرفتی و دیگه به همه میگی دایی.حتی بابا رو هم یادت رفته بهش میگی دایی ،حالا هی میگیم بگو بابا تو می گی دایییی ولی فکر کنم سرکارمون گذاشتی چون بعداز اینکه میگی می خندی! به بابابزرگها میگی دایی به عمو میگی دایی مجری تلویزیون  رو نشون می دی و میگی دایی.....خلاصه دایم درحال نمک ریختنی. _ راستی دندون هفتم ( پایین سمت راست) هم نمایان شد.مبارک باشه _ بعد از 10 روز از واکسن یکسالگیت امروز تب کردی،بردمت دکتر و گفت شاید ویروسی باشه  و دارو داد.ولی تبت خداروشکر قطع شد و هیچ علایمی نداری.  
3 مرداد 1393

چهارمین جلسه پایش

پسری من. فردای تولدت وقت مشاوره داشتی و به همراه بابایی رفتیم.خانم علوی با دیدنت کلی ذوق کرد و از کارهایی که انجام می دی  خیلی خوشش اومد و فقط در حال تعریف کردن از تو بود.من بهش گفتم خیلی جیغ می زنی و گاز می گیری که گفت اهمیت ندیم چون می خوای حرف بزنی جیغ می کشی و گاز گرفتنت بخاطره جلب توجه هستش،باید حواست رو مشغول چیز دیگه بکنم.همچنان به شناخت رنگها تاکید داشت،استفاده کردن از هر دو دستت،شناخت اعضای بدن .گفت اگر چیزی خواستی و مناسبت نیست بهت ندیم حتی اگه خیلی هم گریه کنی فقط برات توضیح بدیم که برای تو نیست تا کمکم متوجه بشی.اگه سر اسباب بازی با بچه های دیگه دعوات شد سرزنشت نکنیم چون ممکنه یا لجباز بشی یا اعتماد به نفست رو از دست بدی.گ...
22 تير 1393

عکس های تولدت

        توی این عکس اگه دقت کنی خودتو می بینی دفتر یادگاری که الان توش پر از یادگاری های قشنگه   اینم هدیه مهمانها این لباس شیر رو موقع اوردن کیک پوشیدی و بعدشم اتیش بازی شروع شد ولی عکسهاش زیاد خوب نشد که برات بزارم.***اینم از کادوی من و بابایی اینم کادوی خاله الهام که چون ست گردنبندت بود عکسش رو می ذارم،مامان جون و مادر جون و دایی بهت طلا دادن بقیه هم پول و اسباب بازی زحمت کشیدن و اوردن.  ******امیدوارم تونسته باشم تولدت رو مثل شاهزاده ها بگیرم♥                   &nb...
21 تير 1393